تبليغاتX
عشق نما







دوستان من



گالری عکس



وضعیت من در یاهو



موزیک و سایر امکانات





به نام حضرت دوست

 

سلام بر دوستداران دوست

انکه تندیس ادم را به نرمی سرشت

و انجا بود که نوازش را به ادم اموخت

محبت را

و انگاه نوری پر از مهر و احساس و شعور به او تاباند

زنده شد

زنده شد تا بار سنگین امانت را به دوش کشد

در امانت خیانت روا نیست

در دوستی غیر دوستی روا نیست

بیایید ایمان بیاوریم به زیبایی نور ...

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 9:15 | |







شاعرانه

 

احمد رضا احمدی

 

مهدی اخوان ثالث

 

سهیلا انوری

 

مریم حیدر زاده

 

سهراب سپهری

 

فروغ فرخ زاد

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 9:10 | |







شکست

 

می ترسیدم از کینه ها ، گریه ها و خنده ها

رسید ان روز ، قفس مرغ دلم اخر شکست

نبودم در یادها ولی یادها من داشتم

همه عالم بدانند یادگاری ها اخر شکست

عشق به معشوق دادم و خود عاشق پنداشتم

غافل از روزی که عشق من اخر شکست

در رویای عشق پرواز می کردم سوی نور

در کابوس عشق ان بال و پر اخر شکست

تشنه بودم تشنه ی عشق و محبت بی صدا

اندوه که ان ایینه ی مهر و صفا اخر شکست

دل به دلدار دادم و در پی اش مجنون شدم

افسوس که دلم اخر شکست اخر شکست

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 9:4 | |







تنهایی

 

ز تنهایی گریزانم

همان که با منست هر دم

همان که جز در دل من ندارد خانه و مسکن

انان که می خواهم چو تنهایی مرا نمی خواهند

ملالی نیست ؛ که تنهایی وفا دارد ولی انان نمی دانند

دگر نمی هراسم ز تنهایی

در این دیار با من کسی هم صحبت است که خود

تنهاترین تنهاست ...

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 9:3 | |







گاهی

گاهی چنان دلم میگیرد از همه چیز از همه کس که دگر باور ندارم عشق را


[+] نوشته شده توسط میلاد در 9:2 | |







زره

 

زره فولاد تن پوش دلت کن

تا هر کس و ناکس

نتواند بدرد پرده احساس قشنگت ...

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 9:0 | |







آزادی

 

هرگز نخواهم داد

 زندان چشمانم را به آزادی

که این زندان و زندان بان

آزادی از زندان آزادیست ...

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:59 | |







افسانه

 

کاش افسانه بودم

می گریختم از روح فاسد تاریکی

از فکر و خیال ارزو

از جنبندگان بی جان

نمی دیدم نادیدنی ها را

نمی چشیدم طعم تلخ جدایی را

دفن میکردم خاطراتم را

در سیاهی شب اشک را به میهمانی دیدگان فرا می خواندم

وز دل روز  طراوت اب را حس می کردم

کاش افسانه بودم

به دنبال اکسیر دوستی از دشت محبت می گذشتم

از قله های مهر

از دره های رنج

می گذشتم از رود صداقت

می رسیدم به دریای نور

غرق می شدم و جز نور چیزی نمی دیدم

کاش افسانه بودم

کاش افسانه بودم

                 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:58 | |







وفا

  

گلم !

 شدم مثل برگهای خزون

 تو هم شدی یک رهگذر

 میون این همه برگ منو نشون کردی

 زیر پات منو خرد کردی

 صدای شکستن قلبمُ شنیدی 

ولی بی اعتنا به راهت ادامه دادی

  رفتی و منو تو سرما تنها گذاشتی

 دستای یخ زدم داشت تو  رو صدا میزد

 تصویر رفتنت تو چشای پر اشکم دیده می شد

 اه...

تو گلی و گل بی وفا

 گل وفا نداره , خیلی زود پژمرده میشه 

از ریشه می خشکه , می میره

 امیدوارم قبل از اینکه سرنوشتت مثل گل شه

 وفا یاد بگیری ...

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:57 | |







بی رحم

 

خارهای بیابان را می نگرم

 یاد کسی می افتم

 کسی که رود های وجودم را خشکانید

 کسی که درختان سرسبز قلبم را با تبِر خود خواهی کشت

 کسی که رؤیا های زیبایم را کابوس کرد

 با تو هستم

 تو ...

 تو که سنگ به دست به میهمانی قلب شیشه ای ام امدی

 تو که جویبارهای عشق را با اشکهای من پر اب کردی

 تو که برای رنج و غمت سدی ساختی به نام من

  اه...

 کاش تو را نمی دیدم !

 کاش می مردمُ و شبهای پر ستاره ام را با تو قسمت نمی کردم !

 کاش مجذوب چشمان سیاهت نمی شدم !

 کاش مثل خودت بودم !

 بی رحم ،  سنگدل ...

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:55 | |







می دانم

 

می دانم رسیدن حق من نیست 

می دانم باید ارزوهایم را خود زیر خاک کنم

 می دانم خنجر زمانه مرا نشانه کرده

 می دانم غصه را برای من افریده اند

 می دانم سهم من از زندگی تنهاییست

 می دانم صبر بی ثمر سرنوشت من است

 می دانم چشمانم جز اشک چیزی نخواهد دید 

می دانم محکومم به درد

 می دانم نگاهم لایق دیدن نیست

 همه را می دانم

 ولی 

ولی کاش می دانستم بی او چه کنم

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:53 | |







کاش

 

گلم !

 هر جا که هستی منو از یاد نبر .

بدون اینجا یکی هست که با خنده هات پر میکش تو اسمون .

 طاقت نداره اشکاتو ببینه .

 تک تک اعضای وجودش از تو لبریز شده .

 وقتی اسمتو صدا می زنه ؛ صداش می لرزه .

 تو افکار به هم ریخته ی ذهنش ، تو پرسه می زنی .

 تصویرتو پشت چشاش میشه پیدا کرد .

 گذشتش با خاطراتت ، شباش با بی قراریت ، خواباش با رؤیاهات ، ارزوش با دیدین تو

و وجودش با تو ، پیوند خورده .

 جات تو قلب شیشه ایشِ . نفس هاش از نفس هات جدا نمیشه .بدون داره پژمرده 

 میشه .

 خیلی خستس .

 داره صدات می زنه .

 می خواد بگه تو واسش شدی همه چیز .

 می خواد بگه دنیا رو نمی بینه . حالا تو همه دنیاشی .

 می خواد بگه دوست داره . ولی افسوس !

 افسوس که دیگه نیستی !

کاش صداش می شنیدی !

 کاش !

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:50 | |







عزیزم

 

عزیزم !

 دل شکستن هنر نیست .

 اگه تونستی دل شکسته ای رو دوباره زنده کنی اون موقع تو یک هنرمند بزرگی .

 اگه نمی تونی چیزی رو که تو دلتِ قشنگ به زبون بیاری غصه نخور .

 خدا رو شکر کن که دلت متروک نیست .

 تو بازم خوشبختی اگه کسی که دوستش داری دوسِت نداره !

 همین که دوست داشتن رو بلدی کافیه .

 گول زبونی رو که از عقل دستور می گیره نخور .

 چشمی رو باور کن که ایینه ی دلِ .

 از خدا نخواه به عشقت برسی .

 ازش بخواه عشقت حقیقی باشه .

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:45 | |







او

 

باران می بارید . به دنبال او می گشتم . چشمان خیسم را زیر باران گم کرده بودم .

 سوی اسمان پر کشیدم . لبخند او را میان ابرها جستم ، اما چیزی نیافتم . ابرها را

 یکی یکی پس زدم . ابرها تمام شدند . دیگر باران نمی بارید . اسمان سیاه بود .

ستاره ها نگین اسمان بودند و من نظاره گر . اطرافم را نگاه کردم . کسی انجا نبود .

راه افتادم . همه ی ستاره ها را گشتم . اثری از او نیافتم . بالا تر رفتم ؛ بالاتر از

ستاره ها . هوا خیلی سرد بود . چیزی نمی دیدم . همه جا تاریک بود . از امید تهی و

 از خستگی پر بودم . بغض گلویم را گرفته بود . فکر تنهایی زندگی را برایم تیره می

کرد . ناامیدی وجودم را فرا گرفته بود . می خواستم برگردم . ولی ... بی او نمی

توانستم . با خودم گفتم یا او یا مرگ . سختی این راه طولانی وسرد را دوباره

برداشتم و به راه افتادم . چشم هایم جز سیاهی چیزی نمی دید . سوز هوا داشت

 مرا از پا در می اورد . ناگهان نوری ضعیف شعله ی امید را در وجودم روشن کرد . به

 سوی نور حرکت کردم . هر چه نزدیک تر می شدم ؛ شدت نور بیشتر می شد .

تقریبا رسیده بودم . دیدم کسی میان نور نشسته و گریه می کند . خواستم او را صدا

 بزنم ؛ ولی  قدرت نداشتم . از فرط سرما پا هایم سست شد . افتادم . دیگر نمی

دانم چه شد ...مدتی بعد خود را نشسته میان نور یافتم . چشم هایم پر از اشک

شد . او را یافته بودم ، اما

خیلی دیر ...

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:40 | |







خدایا

 

خدایا

نمیدانم دلم را چگونه افریدی

نمیدانم زمامش از کیست

ولی حتم دارم ز من نیست

من سوارم و او خود میراند

به کجا ، فقط تو میدانی

ولی ایا به راستی من اینگونه ام ؟

خدایا مانده ام

این همه احساس را برایم ساختند

یا خود ان را بافتم

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:35 | |







تا کی ؟

 

دوست دارم بگریزم از چنگال درد

از کلبه محزون غم

تکیه گاهم تکه چوبی سوخته از اتش عشق

سرگردان در دریای حسرت

پیش می روم به ناکجا

قایقی خواهم ساخت

قایقی از جنس نور

چوب را خواهم شکست

به ساحل خواهم رسید

در این دنیای وحشی امید گنجی کیمیاست

هر کجا باشد من می یابمش

اسیر بودم در کابوس عشق

با رؤیای پرواز می گریزم از این زندان سرد

ازاد خواهم شد

دل شکسته ، من می سازمش

با گلبرگ گل پینه دوزش می کنم

ارزویم اشک بود

ارزو دارم نبیند ارزویم رنگ حقیقت

خواب بودم ، بیدار شدم

تا دنیا هست نخواهم خفت دگر

ازاده خواهم بود

لیک

دلداده می مانم


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:33 | |







منتهای عشق

 

 

 

 


[+] نوشته شده توسط میلاد در 8:30 | |