|
کاش افسانه بودم
می گریختم از روح فاسد تاریکی
از فکر و خیال ارزو
از جنبندگان بی جان
نمی دیدم نادیدنی ها را
نمی چشیدم طعم تلخ جدایی را
دفن میکردم خاطراتم را
در سیاهی شب اشک را به میهمانی دیدگان فرا می خواندم
وز دل روز طراوت اب را حس می کردم
کاش افسانه بودم
به دنبال اکسیر دوستی از دشت محبت می گذشتم
از قله های مهر
از دره های رنج
می گذشتم از رود صداقت
می رسیدم به دریای نور
غرق می شدم و جز نور چیزی نمی دیدم
کاش افسانه بودم
کاش افسانه بودم
|